تبليغاتX
فرشته اي به نام HELEN

فرشته اي به نام HELEN
...برای تو می نویسم
سلام ...

بالاخره اومديم..

با دست پر هم اومديم...

با عكساي هلن خانوم اومديم

.

.

.

كارت دعوت دخترم

طرح روي پاكت


عكس يادگاري روي شاسي

نمونه كيكي كه از روش سفارش داديم

ادامه دارد...


[ سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390 ] [ 7:53 قبل از ظهر ] [ jozefmary ]
در تدارك تولد

مرداد : چه ماه گرمي

ماهي كه توش زندگيمون گرم تر شد

ماهي كه دخترمون رو در آغوش كشيديم

چه زيبايي اي مرداد...

كم كم داريم براي تولد عسل خانوم حاضر مي شيم


[ شنبه یکم مرداد 1390 ] [ 8:33 قبل از ظهر ] [ jozefmary ]
دخترم ، قند عسلم داره كم كم به طور كامل و بدون كمك راه مي ره 

4 تا دندون بالا و 3 تا دندون پايين 

لغت نامه هلن بانو :

كلماتي كه دخترم ادا مي كنه :

حابا ـ حاجي بابا

باباجي ـ بابا جون

چيتاب ـ كتاب

ناي ناي ـ لالايي و ناناي

آپ ـ آب

اوووووونا ـ اونا .....

تابعد............



[ یکشنبه دوازدهم تیر 1390 ] [ 3:0 بعد از ظهر ] [ jozefmary ]
سلااااااااااااااااااااام

ببخشيد بعد از چند وقت دوري بالاخره فرصت كردم آپ كنم

راستي دست پر اومدم عكساي عينكي عروسكم آمادست

قلبونش برم با اون عينك و سه تا دندون پاييني بانمك تر هم شدي

اينم خوشگل خانوم ما كه داره تمرين مي كنه راه بره و چند قدم بر مي داره و تلپي مي خوره زمين .ببينين تورو خدا از چشماش شيطنت ميريزه وقتي مي خواد راه بره دهنشو باز مي كنه چشماشو مي بنده بدو بدو مي ياد بغلمون

راستي تو روخدا اگه كسي ايده جديدي براي تولد داره برام آدرس بده ديگه كم كم دارم براي تولد عروسك كوچولو آماده مي شم

[ دوشنبه ششم تیر 1390 ] [ 11:58 قبل از ظهر ] [ jozefmary ]
عسل خانوم ما اين ماهگردش رو مسافرت بود و اولين سفر 8 روزش رو تجربه كرد .

خونه عباس عمو و زن عمو سارا كه هم خيلي خيلي بهمون خوش گذشت و خيلي خيلي بهشون زحمت داديم

دستشون درد نكنه .

فداش بشم ، هلن اونجا هر چي استعداد داشت  رو كرد . خلاصه از دو قدم راه رفتن گرفته تا تيكه تيكه حرف زدناش كه نه سرش معلوم بود نه تهش كه همه قربون صدقش مي رفتن .

راستي يه خبر تازه هلنم عينكي شده يادم باشه سر فرصت يه عكس از چهره جديد خانوم خانومارو براتون بزارم

خداييش دور از انتظار ما كاملا عينك رو قبول كرد .چون آقايي كه عينك هلنو ازش خريديم خيلي راهنمايي كرد و گفت: كه سعي كنيد خيلي آروم و بدون خشونت عينكو بزنين و اصلا به زور و با كش نبنديد چون از عينك بدش مياد و اصلا نمي زنه . همين طور هم شد. خدارو شكر وقتي با مهربوني عينكو مي زنيم تا يادش نيفته دست به عينك نمي زنه كه بازم جاي شكر  خداي قشنگم رو داره

خدا جونم ممنونتيم 


[ شنبه چهاردهم خرداد 1390 ] [ 7:58 قبل از ظهر ] [ jozefmary ]
خداي بزرگ....

خداي مهربون

انگار همين ديروز بود دستاي عروسكمو تو دستمون گرفتيم

خدايا اين چرخ گردونت چقدر سريع مي چرخه ... چقدر زود روز شب مي شه و شب  ، روز

خداي بزرگم شكرت كه فرشته اي زيبا به ما عطا نمودي كه قشندگي زندگيمونو 100 چندان كرده

وقتي مي خوابه دلمون براش يه ذره مي شه و مي شينيم از شيطونيهاش براي همديگه تعريف مي كنيم

يه عشق مشترك كه شيرينيهاشو هي براي همه تعريف مي كني و سختي هاش زود از ذهنت پاك مي شه

خدايا شكرت كه با اون همه بزرگيت ، مارو كه پيشت از ذره هم كوچكتريم مي بيني و خلاصه غرق نعمتات كردي

[ سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390 ] [ 10:36 قبل از ظهر ] [ jozefmary ]

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

سال نو مبارك اين چند وقتو هي عيد ديدني و ديدو بازديد ديگه حسابي خسته شديم 

شور و شوق عيد و چهارشنبه سوري و مسافرا و مهمونها خلاصه همه واي خدايا شكر كه امسال هم به خوبي و خوشي عيدو بسر رسونديم راستي 3 روز ديگه هشتمين ماهگرد زندگي دخترم  شكرت اي خدا كه اين روزا رو بهمون نشون دادي ايشاا.. كه سال خوبي براي هممون باشه


اينم هلن خانوم كه لباس پوشيده مي ره عيد ديدني

هلن در عيد 90





[ سه شنبه نهم فروردین 1390 ] [ 10:34 قبل از ظهر ] [ jozefmary ]


چقدر زود بزرگ شدي ماشاله چقدر روزا زود مي گذره انگار همين ديروز بود كه براي اولين بار لبخند زدي ديگه كم كم داري واسه خودت خانومي مي شي الهي مامان فدات بشه عروسكم


[ پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389 ] [ 12:50 بعد از ظهر ] [ jozefmary ]
سلام چند وقتي كه نيستيم . آره مامان فقط وقتي مياد سر كامپيوتر فرصت مي كنه نظر بخونه و به  دوستاش نظر بده در همين حد چون هلن خانوم از الان علاقه زيادي به تكنولوژي داره و خودشو ميندازه رو صفحه كليد  در ضمن از يه طرف خريد عيد و آماده شدن براي عيد و از طرف ديگه خونه تكوني كه بابايي بيچاره مجبوره شيطنتهاي هلنو به تنهايي تحمل كنه تا مامان به كاراش برسه .

ديگه كم كم بوي عيد داره مياد

امسال اولين عيد دخترمه كه خودشم مثل خرگوش يه جا نمي مونه اين روزا خيلي ورجه وورجه مي كنه خدا به دادمون برسه

راستي عسلك داره دست دستي مكنه ، و براي چهار دست و پارفتن تلاش مي كنه و خودشو به جلو مي كشه

[ پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389 ] [ 12:47 بعد از ظهر ] [ jozefmary ]
دخترم شش ماهگيت مبارك

از يك طرف خوشحالم كه يك ماه بزرگ تر شدي از يك طرف دل نگران اين كه مامان از فردا مي ره اداره دلهره براي اينكه دخترم اذيت نشه . مامان بزرگشو اذيت نكنه . خلاصه تو دلم هي رخت مي شورن

[ چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389 ] [ 11:32 قبل از ظهر ] [ jozefmary ]

.: Weblog Themes By www.3sotDownload.com :.

درباره وبلاگ